تبليغاتX
فورسِـیکِن
بلاگ جدیده

کلیک

+ Posted By Roham
EnD of ME
امروز از 7 صبح تا 7 شـب پارک چیتـگر بودم با دوستان!

گفتم، خندیدم، خلق اللهُ سوژه کردم، با 4 ئه پیک یک دست آخر حکمُ جمع کردم، جـوجه کباب پختم،بعدش هم 2:30 رانندگی کردم، اما دقیقا 32 ساعتـه نخوابیدم! البته ربطی نداشت خواستم کلا بگم.

چـند وقتیه دیگه بلاگم مثل قبل  (مثل زمـانی که تو پرشیـن بلاگ بودم) حال و هوای سابقُ نداره،دلم واسه ی اون صمیمیت ها،دوستی ها،حاشـیـه ها و حتی دشمنی هاش تنگ شده.

نمیـدونم چی شـد که ایـنجوری شد، مثلا انـگار گرد مـ ـرگ پاشیده باشن تو بلاگم، دیگه سوتُ کوره! دیـگه خوب نیس، دیگه حـال نمیده.

 بر خلاف ظاهرم آدمی هستـم " احساساتی" که  تک تک یکان یکان دوستام حتی دوستای بلاگیمُ واقعـا دوست داشتم، هنـوزم دارم!

بارهـا شده

از پسـتای تریـپ "خسـته"تون  این پشت  ناراحت شدم.

با خـنده هاتون خندیدم!

وقتـی نوشتین "فلان مشکلتون" حل شد ، دستمُ مشت کردم بردم بالا و گفتم "ایـول"!

خیـلی وقتا آروزو کردم کاش کاری از دستم بر میومد که براتون انـجام میدادم که مشکلتون حل شه، که بخندین!

یهـوی همه کسـایی که واسشون ارزش قائل بودم یا رفتن دیـگه این سمتـ ـام پیداشون نشد یا کم رنگ شدن،خب خیـلی سخته واسم، خیلی زور داره که نیستین،خیلیشم کم نیست خودش خیلیه!

لابد میگین این حرفا بهم نمیاد، بی خوابی بهم فشار آورده نمی فهمم چی میگه!

اما نه!درسته بی خوابی بهم فشـار آورده اما باعـث شده حرفایی که خیلی وقت بود میخواستم بگمُ،بگم.

بالاخـره همه چی از یه جا شروع میشه و یـه جایی ام تموم میشـه!

بعـضی پایانا تلخِه، بعضـی پایانام شیرین، مال من تلـخ عیـنهو تـه خیـار.

نـه اینکـه از کسی گله ای داشته باشم هااا!

شاید به خاطر رفتـارای خودمـه که اینطوری شده یا هر چـی، مهم نیست، دلیلش مهم نیست ولی مهم اینه نباید اینطوری میشد.

پریـسا

میـس کـا

پـانا

سایکوتیک

چــ سـ ـتایــ

مادماوازل مری

اینطـوری

نیـاز

روژان

آپاچی و دوستان

نـیـکی

نگـار (همون که باش دعوا کردم اینجا ازش معذرت میخوام با فونت قرمز حتی)

این یکی نگـار

طـلا

تــ ـارا

رونـا

و حتی ناتالی (بازم معذرت خواهی)

و بقـیه دوستان کـ ـه الان اسمشُون یادم نمیاد (از یه آدم که 32 ساعته نخوابیده چه انتظاری دارین؟)

همتونُ دوست داشتمُ دارم امیدوارم کلا همیشه جیباتون پر باشه، لبخند رو لباتون و امام نقی نگه دارتون.

اگـر حرفی، شوخـی چیزی کردم که باعـث شده کسی برنجه حقش بوده ولی من عُـــرذ میخوام.

در آخرم

خدافظ رهـام ایـنا.

(با بغض نوشت) : دیگـه خدافظ همتون دیگـه.

+پست لوس شده ولی خب به درک،مگه من دل ندارم؟!

+ Posted By Roham
جک و لوبیای سحر آمیـز، آنچه از دید من و شما مخفی ماند- قسـمت دوم
چند مـاه بعد:

جک مثل هر روز از خواب بیدار شد،سطل آهنی بزرگ را برداشت و به سمت طویله رفت اما هر چه به سینه های گاوش چنگ میزد خبری از شیر نبود!

جک با چشمانی گریـان از طویله اش بیرون آمد،زیر درختی نشست و به این فکر میکرد که به راستی چه اتفاقی برای این گاو که تا دیروز عیـنهو ساعت کار می کرد و شیر میداد افتاده است، هر ثانیه جک غمگین تر میشد و بی اختیار اشک میریخت.

آخر جک آن قدر نصف شب ها از "شق درد" با گاوش عشق بازی کرده بود که به او به چشم همسری نگاه میکرد، جک راهی جز اینکه  به سراغ دامپزشک روستا دکتر "جان اوستوراخ چی" برود، نداشت:

جـک: سلام آقای اوستوراخ چی!

جان: سلام جک، جانم؟

جک: میدونم جانی!

جان: منم منظورم جانم نبود، "جانم؟ "بود!

جک: من از اولش میدونستم تو جانی!

جان: نه بیشور من منظورم این بود که "جانم جک؟"

جـک: خب عــن، میدونم تو جانی!

جان: اصلن ولش کـن، چه کمکی از دست من بر میاد!

جـک: راستش گاوم "ملوس" شیر نمیده، نمیدونم چش شده.

جان: چــی ؟جــــــــانــم؟ اون که تنها دارایی تو بود!

جـک: پدسســـگ میدونم جانی انقدر تکرارش نکن، من میگم بدبخت شدم تو هی خودتُ واس من معرفی میکنی؟

جان: جـک لعنتی، "جان مادرت" دوباره شروع نکن ! 

جـک: چی؟ حالـا کارت به جای رسیده که واسه مادر بیوه ی منم نقشه کشیدی ؟ کی گفته تو جانِ مادره منی؟!

جـان :  مامانتُ به چه دردم میخوره،  باید سه سال بره  اتوشویی چروکاشُ برطرف کنه! پاشو بریم سراغ گاوت.

جک و دکتر اوستراخ چی بعد از چند دقیقه ای پیاده روی به مزرعه رسیدند و بالای سر "ملوس" رفتند.

دکتر بعد از معاینه گاو رو به جک کرد و گفت:

جان: خب معلومه چرا شیر نمیده، تبریک میگم گاوت حاملس!

جک: "آر یو کیدینگ می؟" چی چیو حاملس! یه عمره هیـچ گاو نَری تو این طویله نبوده، حتما اشتباه میکنی دوباره معاینش کن.

جـان (بعد از اندکی ور رفتن با سر و ته گاو) : خب، همون طور که گفتم گاوت حاملس!

جـک: امکان نداره!!

جـان: شاید کار گاو مشد حسن باشه، اون خیلی معروفه، همه گاوای ماده عاشقشن!

جـک: آره حتما قایمکی اومده اینجا!

جک باز هم باورش نمیشد که آخر سر به داروخانه رفت و یکی از این " بَشاش توش، ببـین داستان چیه"هـا خرید و ملوس روی آن شاشید و "بَشاش توش، ببیـن داستان چیـه" هم گفته ی دکتر را تائید کرد، به راستی که گاو چطور حامله شده بود!

جـک نـه ماه با بدبختی بیشتر زندگی کرد و حتی فرش زیر پایش را هم فروخت و خرج خوراک خود و مادرش کرد به امید این که "ملوس" یک گوساله ی دیگر به دنیا میاورد که او و مادرش را از بدبختی نجات خواهد داد!

یک روز صبح صغرا جون،مادر جک سراسیمه به اتاقش آمد و او را با یک لگـد بیدار کرد!

صغرا جون: جــک، پاشو! پاشو زود باش.

جـک: کیــه، چی شده!!!

صغـرا جون: همین الان جلو طویلـه بودم ملوس گفت "مــــــــاوآهــه"

جـک: خب مامان جان به نازنین آلتم که گفت اون همیشه میگه "مــــاو"

صغـرا جون: اخمخ! نگفت "مـــــــاو" گفت "مــــــاوآهــه"

جـک: خب حالا یه ذره عشوه شو زیاد کرده! این عَلـَـمشنگه چیه راه انداختی مادره من.

صغرا جــون: ذلیل چرخیده! عشوه شو زیاد کرده چیه!! "مــــــــاوآهــه" یعـنی کیسه آبش پاره شده پاشو برو دکتر اوستوراخ چی رو بردار بیار!!

جـک با شنیدن این سخن با زیر پوش و شرت هفـتی به سان "یـوز پلنگ" از تختش پاییـن پرید و به سمت مطب دکتر دوییـد.

در راه به شفیعی گُت کُنی شاعر روستا برخورد کرد:

شفیعی گُت کُنی: جک وایسا وایسا! بیا اینجا.

جـک( در حال نفس نفس زدن): هــا ؟ بگو زود!!

شفیعی گُت کُنی: "به کجا چنین شتابان؟"

جـک با شنیدن این جمله به سمت شاعر دوید و زیر زانو آب نکشیده به بیضتین و یک "نـر و ماده ی" تمیز یه صورت شاعر زد و گفت: خودتُ اسکل کن!!

شفیـعی گُت کُنی: اینطوری قدر هنر و شا...

جک بدون این که به حرفای او گوش دهد باز مثل چی به سمت مطب دکتر دویــد بعد از چند دقیقه به آن جا رسیـد:

جــک : دکــتــــــــــــــر! دکتــــــر!

جان: جانـــــــــم؟

جــک : زنــازاده ی جُنُب ببـینا، باز خودشُ معرفی میکنه عـن آقا. پاشو زود باش هم بیار "ملوس" داره میزائه!

جان: ااااای جـــــــانم!! الـــهی، چشمت روشت.

جـک: به عباس آی سوئر یه بار دیگه اسمتُ تکرار کنی یه چـَک میزنم تو صورتت تا یه هفته دندون برینـی!

بعد از چند دقیقه جـک و جان بالا سره ملوس رسیدن، دکتر بلافاصله ملوس را سر و ته روز زمین خوابانید و پاهای او را از هم باز کرد.

جـک هم سم ملوس را در دست گرفته بود و فریاد میزد : Pussssssssssssh! Pussssssssssh

اما هر چه ملوس زور میزد هیـچی بیرون نمی یامد!

جـک: دکتر! چی شده؟ یه کار بکن.

جـان (در حالی که با دستمال عرق صورتش را پاک میکند): نمیدونم!! این عجـیب ترین زایمانیه که تا حالا دیدم! گوساله اصن شبیه گوساله نیست!!

جـک: یعـنی چی شبیه گوساله نیست!! آخه گوساله، اگه گوساله نیست پَس خره، گوساله؟!

جـان: نه خر نیست،گوساله، بیشتر شبیه نوزاد آدمه! یه نوزاد آدم خیـلی گنده!!

در اینجا بود که جـک تازه دو هزاریش افتاد که داستان از چـه قرار است، گوساله ی در شکم گاو، گوساله ی خود گوساله اش بود نه گوساله ی گاوه مش حسـن!

بعد تلاش های بسیار و استفاده از سیـم بکسل،طناب و ... بالاخره بچه را از داخل ملوس بیرون کشیدند و ملوس از شدت درد و سختی زایمان جـان به جـان آفرین تسلیم کرد.

دکتر جـان در حالی که از تعجب فَکـش تا خشتکش باز بود گفت:

جـان: جَک!! باورم نمیشه این غیـر ممکنه!!

جـک فقط سکوت کرده بود و فقط به صدای نوزاد غول پیـکر که روی ران چپش یک خال به رنگ پوست "ملوس" بود نگاه میکرد.

جـان: فهمیدم، این نوزاد خیــلی شبیه توئه!!! جــک، تو با این حیـون رابطه داشتی آره عَنـینه؟! من به همه میگم تو چه آشغالی هستی!! تــوف.

جـان سراسیمه وسایلش را جمع کرد و به سمت درب طویله رفت!

جـک از پشت به سمـت جان دویـد و فریــاد زد، "صبـر کن! تو هیچ جا نمیری" جان به سمت جک برگشت اولین کلمه از دهانش خارج نشده بود که جَک انگشت وسطی و اشاره اش را جمجمه داخل چشمان دکتر فرو کرد!!

جـان در حالی که از درد شیون میکرد خون و مایه داخل چشمش به بیرون میریخت، سعی میکرد طوری فرار کند اما چون چشمانش نمیدید به دیوار و وسائل داخل طویله برخورد می کرد! صدای گریه نوزاد و شیون های جـان سمفونی غم انگیز عجیـبی ایجاد کرده بودند.

جـک تبر قدیمی پدرش را از گوشه ی طویله برداشت و با یک لگد محکم جـان را نقش بر زمین کرد، تبرش را بالا آورد با یک ضربه محکـم سر جـان را ماننـد هندوانه از وسط به دو نیم کرد و در کسری از ثانیه تمام بدن جـک غرق در خون شد!!

جـک حـتی تبر را از داخل فرق شکافته ی دکـتر بیرون نیاورد بود که آهسته آهسته به سمت نوزاد غـول پیکر قدم بر میداشت،بالای سر نوزاد رسید و ماننده گرگی گرسته به او حمله ور شد.

در حالی که اشک میریخت و قطر های اشک بر روی گونه هایش با خون مخلوط میشدند و رنگ زیبایی به خود میگرفتند گلوی نوزاد را فشار میداد،تنها لحظه ای که صدای گریه ی بی وقفه ی نوزاد قطع شده بود.

امـا نــه! جک نمیتوانست فرزندش را بکشد،دستانش را از گلوی نوزاد جدا کرد و بلافاصله نوزاد با صدایی دو برابر صدای قبلی گریه کرد.

جک، جسد دکتر جان را تکه تـکـه کرد و جلوی سگ های ولگرد ریخت و نوزاد غول پیکر را به جایـی بسیار دور تر از مزرعه اش برد و در وسط نا کجا آباد رها کرد و در حالی که از شدت گریه اشکی برایش باقی نمانده بود به خانه اش بازگشت.


ادامه دارد...

+ Posted By Roham
؟؟؟
یک:

حضرت زیـنب که بعده حادثه کربـلا هـی علیه یزیدیان سخن رانی های آتشین میکرد، خودش بالا منبر به "زیـنب سوخاری" تبدیل نمیشد؟!

----------------------------------------------------------------------------

دو:

چند روزی بود داشتم به این مسئله فکر میکردم:

چطور از خاندان نبوت (از پیامبر گرفته تا حضرت مهدی) در تمام طول عمرشان حتی یک خطا و گناه  سر نمیزند؟ بعد از تفکر بسیار و سر به جیب مراقبت فرو بردن به این نتیجه رسیدم:

همون طور که میدانید بر دوش های هر انسان دو فرشته وجود دارند، بر دوش راست  فرشته ای  که اعمال نیک و خوب را و بر دوش چپ فرشته ای دیگر که اعمال زشت و گناهان را ثبت میکند.

اهل بیت (ع) به واسطه ی علم لدنی تبحر بَس عجیبی در سی پلاس پلاس داشتن و با هَک کردن فایروالِ جهان خلقت و نفوذ به آن فرشته ی دوش چپشان  را در حالـت "دیس اِبل " قرار میدادند و کلا تا آخر عمـر معصوم و عاری از گناه می ماندند!


+نق النقی منم


طعم شب نیست جز بیداری

+ Posted By Roham
? Will All Our Sins Be Justified

PleaSe FoRGiVe Me For The SorroW

FoR Leaving You In FeaR

FoR The Dreams We Had To Silence

That's All They'll Ever Be




+ Posted By Roham
hey You
هـی یارو، بیا اینجا، ببـین یه وَری تو حـق داری به نوشته هام بخندی ولی خودت که هیچی بابابزرگتم حق نداره به خودم بخنده.

افتاد؟

پ.ن:دبیرستان

+ Posted By Roham

کد آمارگير سايت و وبلاگ